هوالمعشوق...

خدا
حافظ همین حالا ....
(سربازی) نوشته(خودم)
سلام
به همه دوستان.امروز اومدم که برای آخرین بار وبلاگم و آپ کنم.اما این یه غیبت چند
ماهست.دلیلشم اینکه این شتره که دم خونه همه پسرا می خوابه، دم خونه ما هم خوابید
و باید برم سر بازی... متاسفانه یا خوشبختانه تهران نیفتادم و نمی تونم دیگه وبلاگ
نویسی کنم.امروزم اومدم که با همتون خدا حافظی کنم.اما قول میدم اگه عمری باقی
باشه تا چند ماهه دیگه دوباره وبلاگ نویسی و شروع کنم. از همتون ممنونم که تو این
مدت به وبلاگم سر میزدیدو منو خوشحال می کردید.
خدا حافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا
هوالمعشوق...
برو
طواف دلی کن که کعبه مخفی است که آن خلیل
بنا نهاد و این خدا خود ساخت

يه
دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه
اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي
موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد
كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه
لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش..
هوالمعشوق...
و به خود می گویم
کاش دانه های دل این مردم هم پیدا بود (سهراب سپهری)

زني
مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي
آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر
من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از
آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت
: چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري
چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت...
هوالمعشوق....
لطفی
کن ای خدا و بیاموزش از برق چشم غیر
رمیدن را(فروغ فرخزاد)
(پند) نوشته(.......)
روزی
پیر مردی در روستا که احساس می کرد .به پایان زندگیش رسیده پسرانش را خبر کرد که
نزدش بروند.همه پسرانش از راه های دور پیش او رفتند و کنار بستر پدر نشستند.پدر به
هر کدام یک چوب داد و گفت:آن را بشکنید.همه به راحتی شکستند.بعد دو چوب داد باز هم
شکستند. سومین و چارمین چوب را هم شکستند.بعد به هر کدام پنج چوب داد.هر چه تلاش
کردند نتوانستند آن پنج چوب را بشکنند.پدر تا خواست حرفی بزند.یکی از پسرها که با
اتومبیلش آمده بود سریع به سمت اتومبیلش رفت و اره برقی کوچکی آورد وپنچ چوب را
برید.پیر مرد اما مات مانده بود... !
هوالمعشوق....
بس كن اي زن كه نترسم از تو دامنت رنگ گناهست، گناه
(مقروض) نوشته( فاطمه کاظمی)
هوالمعشوق....
تلخ
وشیرین جهان چیزی به جزیک خواب نیست مرگ
پایان می دهد یک روزاین کابوس را (فاضل نظری)

(بیست) نوشته (رضا
باباخانی)
_ بچه ها برای مهدی دست بزنید،امروز هم بیست شده!
بچه ها برایم دست زدندو مثل همیشه برگه ام را از آقای معلم گرفتم.یک بیست و یک آفرین.اما
این بار کنار آفرین این جمله نوشته شده بود:آفرین ولی... منظور آقای معلم را نفهمیدم. یک روز جلی آقای
معلم را گرفتم و پرسیدم:"آقا! اجازه منظورتون از این جمله چه بود؟"معلم
توی چشمانم نگاه کرد و گفت:" آخه تو که انقدر مخت کار می کنه چرا به جای تقلب
کردن درس نمی خونی؟"
هوالمعشوق....
هزاران دل به حسرت خون شد از عشق یکی در این میان مجنون شد از عشق
.jpg)
(غیرت) نوشته (نرگس آخرتی)
برادرم دوباره داشت فریاد می کشید که ای کاش پدر زنده بود.می گفت مرا دیده که توی خیابان با دوستم با صدای بلند می خندیدم.خودش هم می دانست که دروغ می گوید.فردا عصر با دوستم از مدرسه بر می گشتم.پسرک موتور سوار متلک زشتی به دوستم گفت و من تا خواستم عکس المعلی نشان بدهم در جا خشکم زد چون پسرک برادرم بود.

هوالمعشوق….
نامي از خويش در جهان بگذار زندگاني براي مردن نيست ( ناظم هروي)
(ثروت) نوشته (الهه رزازان)
ميترا تازه با فرناز كه دختر يك خانواده فقير بود،دوست شده بود اما اواز يك خانواده نسبتا متمول بود.فرناز هميشه آرزو داشت كه پولدار باشد.يك روز به ميترا گفت كه مي خواهد با مردي كه 29سال از او بزرگتر است ازدواج كندو از او خواست كه در يكي از قرارهايي كه با همسر آينده اش دارد همراهش باشد.دو روز بعد ميترا به مردي چشم دوخت كه با دسته گلي به سمت فرناز مي آمد.باورش نمي شد پدر در حق مادرش بي وفايي كرده بود.
هوالمعشوق......

مرا در تن بود تا جان علي گويم علي جويم
بجنبد تا رگم در جان علي گويم علي جويم
ز پيدا و ز پنهانم همين يك حرف را دانم
كه در پيدا و در پنهان علي گويم علي جويم
هوالمعشوق.....
نماند ناز شيرين بي خريدار اگر خسرو نباشد،كوهكن هست(حاجب شيرازي)

داستان زير نوشته ((دايانا استيونسون)) هست كه دوست خوبم نرگس برام فرستاده بود.همين جا ازش تشكر مي كنم.
پدر / دخترك پنج ساله اش را تشر زده بود كه چرا كاغذ كادوئي طلايي گران قيمتش را خراب كرده مخارجش زياد بود و هزينه هاي زندگي كلافه اش مي كرد. اما وقتي كه دخترك جعبه كادو پيچ شده را به او داد/ ا ز رفتارش پشيمان شد. جعبه را باز كرد اما وقتي چيزي درون ان نيافت با عصبانيت گفت: هنوز نمي داني وقتي هديه اي به كسي مي دهي انتظار دارد كه درون ان چيزي باشد؟ اشك در چشمان دخترك حلقه زد و با بغض گفت:اما پدر جعبه كه خالي نيست پر از بوسه هاي من است
هوالمعشوق.......
تو اگر به هر نگاهي ببري هزارها دل نرسد به آن نگارا! كه دلي نگاهداري ( شهريار)

(معلم) نوشته (هانيه رحمتي)
در كلاس غوغايي برپاست.من-پسرنحيف و فقير كلاس-جسورانه از خودم دفاع مي كنم.از لاي موهاي تراشيده ام عرق روي پوست آفتاب سوخته ام مي چكد و بچه ها يكصدا فرياد مي كشند (( دزد.... دزد....)) ناظم روبرويم مي ايستد.كلاس آرام مي شود.ناظم با تحكم مي گويد: چي تو جيبت قايم كردي؟ زود بيار بيرون! و من مصرانه دستم را در جيبم فرو كرده ام.سيلي محكمي روي صورتم مي خوابد.دقايقي بعد دردفترهستم.نمي خواهم گريه كنم.معلم روي صندلي مي نشانم و خودش رو برويم چمباتمه مي زند.از لج مشتم را بيشتر توي جيبم فرو مي برم.روي موهاي خيس از عرقم دست مي كشد و مي گويد:گل پسرم هرچه توي جيبت هست نشانم بده،قول ميدم تا ابد بين خودمون بمونه. دستم شل مي شود و نان خشك هاي عرق كرده را جلويش مي گيرم دو زانو روي زمين مي نشييند و اشك پهناي چهره مهربانش را مي پوشاند.
هوالمعشوق......
من از دلبستگي هاي تو با آيينه دانستم كه برديدارخود اي تازه گل عاشق تراز مايي (رهي معيري)
(عشق) نوشته (مريم صادقيان امين)
جيرجيرك به خرس گفت:"عاشقت شده ام."خرس گفت:الان وقت خواب زمستاني است وقتي بيدار شدم درباره اش صحبت مي كنيم." وقتي بيدار شد جيرجيرك را نديد.خرس نمي دانست جيرجيرك ها سه روز بيشترعمر نمي كنند.
هوالمعشوق.....
كجا بودي؟كه امشب تا سحردر فكر گيسويت دلم خواب پريشان ديد ومن تعبيرها كردم(نجيب كاشاني)

(دعاي مادر) نوشته (امير حسين خالقي)
ساعت 8 صبح بود وشركت كنندگان آزمون پشت صندلي ها آماده بودند.ولي انگار كارها گره خورده بود.اول برق سالن قطع شدو بعد برگه سوالات به موقع به جلسه نرسيد.اين ديگر غير قابل پيش بيني بود.ساعت 8:30برگه ها رسيد و هوا روشن تر شده بود.امتحان به خوبي برگزار شد.اما هيچ كس دعاي مادر پسر نحيف و لاغر اندامي كه نيم ساعت بعد از امتحان به جلسه رسيد وهيچ كس متوجه اش نشد،چه كارهايي توانسته بود بكند.
هوالمعشوق......
برآن بودم كه از آهن كنم دل ندانستم كه تو آهن ربايي (قاآني شيرازي)

(آشتي )نوشته (پگاه فكور جدي)
گفتم:"ما سالهاست كه قهريم اين تقصير توست." گفت نه.گفتم:"مي خواهم به خانه اش بروم و از او طلب بخشش كنم".آماده رفتن شدم كه دوباره گفت:"خودت را كوچك نكن تو دوستان زيادي داري و محتاج او نيستي". پاهايم سست شد و از رفتن منصرف شدم .باز هم شيطان در كارهايم دخالت كرد.
هوالمعشوق......
سنگ بر سينه دلهاي پريشان نزدم ايمن از سنگ مكافات بود شيشه ما (غيرت همداني)

(بچه) نوشته (سميه عزيزي)
زن با شوهر معتادش مي سوخت و مي ساخت.چون پدرش هم معتاد بود و برايش فرقي نمي كرد با كداميك زندگي كند.با خود انديشيد وجود يك بچه شوهرم را به فكرترك مي اندازد.ولي وجود دخترك هم فايده اي نداشت.دختر بزرگ و بزرگتر شد و پدرش او را به خاطر مواد مخدرزن يك معتاد كرد.حالا او هم به فكر بچه دار شدن است و ...
