هوالمعشوق...


خدا حافظ همین حالا ....

(سربازی) نوشته(خودم)

سلام به همه دوستان.امروز اومدم که برای آخرین بار وبلاگم و آپ کنم.اما این یه غیبت چند ماهست.دلیلشم اینکه این شتره که دم خونه همه پسرا می خوابه، دم خونه ما هم خوابید و باید برم سر بازی... متاسفانه یا خوشبختانه تهران نیفتادم و نمی تونم دیگه وبلاگ نویسی کنم.امروزم اومدم که با همتون خدا حافظی کنم.اما قول میدم اگه عمری باقی باشه تا چند ماهه دیگه دوباره وبلاگ نویسی و شروع کنم. از همتون ممنونم که تو این مدت به وبلاگم سر میزدیدو منو خوشحال می کردید.

  

  خدا حافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها 

  بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

 

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٥

 

هوالمعشوق...

برو طواف دلی کن که کعبه مخفی است که آن خلیل بنا نهاد و این خدا خود ساخت

 

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش..

 

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٥

 

هوالمعشوق...

 من اناری را میکنم دانه

و به خود می گویم

کاش دانه های دل این مردم هم پیدا بود (سهراب سپهری)


زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت...

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥

 

هوالمعشوق....

لطفی کن ای خدا و بیاموزش از برق چشم غیر رمیدن را(فروغ فرخزاد)

(پند) نوشته(.......)

روزی پیر مردی در روستا که احساس می کرد .به پایان زندگیش رسیده پسرانش را خبر کرد که نزدش بروند.همه پسرانش از راه های دور پیش او رفتند و کنار بستر پدر نشستند.پدر به هر کدام یک چوب داد و گفت:آن را بشکنید.همه به راحتی شکستند.بعد دو چوب داد باز هم شکستند. سومین و چارمین چوب را هم شکستند.بعد به هر کدام پنج چوب داد.هر چه تلاش کردند نتوانستند آن پنج چوب را بشکنند.پدر تا خواست حرفی بزند.یکی از پسرها که با اتومبیلش آمده بود سریع به سمت اتومبیلش رفت و اره برقی کوچکی آورد وپنچ چوب را برید.پیر مرد اما مات مانده بود... !

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٥

 

هوالمعشوق....

بس كن اي زن كه نترسم از تو دامنت رنگ گناهست، گناه


(مقروض)
نوشته( فاطمه کاظمی)

ملتمسانه نگاهم می کرد.خودش می دانست که دیگر طاقتم تمام شده و ادامه زندگی با این وضع ممکن نیست.خرج زندگی بالاست ودیگر راهی جز جدایی باقی نمانده.تازه خوب شد که بچه دار نشد وگرنه ممکن بود ازهم جدا بیفتند. با فروشش حداقل می توانم نیمی از قرض هایم را بدهم.اما حیف شد،اسب خوبی بود   
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٥

 

هوالمعشوق....

تلخ وشیرین جهان چیزی به جزیک خواب نیست مرگ پایان می دهد یک روزاین کابوس را  (فاضل نظری)


(بیست) نوشته (رضا باباخانی)

_ بچه ها برای مهدی دست بزنید،امروز هم بیست شده! بچه ها برایم دست زدندو مثل همیشه برگه ام را از آقای معلم گرفتم.یک بیست و یک آفرین.اما این بار کنار آفرین این جمله نوشته شده بود:آفرین ولی... منظور آقای معلم را نفهمیدم. یک روز جلی آقای معلم را گرفتم و پرسیدم:"آقا! اجازه منظورتون از این جمله چه بود؟"معلم توی چشمانم نگاه کرد و گفت:" آخه تو که انقدر مخت کار می کنه چرا به جای تقلب کردن درس نمی خونی؟"


  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٥

 

هوالمعشوق....

هزاران دل به حسرت خون شد از عشق       یکی در این میان مجنون شد از عشق

غیرت

(غیرت) نوشته  (نرگس آخرتی)

برادرم دوباره داشت فریاد می کشید که ای کاش پدر زنده بود.می گفت مرا دیده که توی خیابان با دوستم با صدای بلند می خندیدم.خودش هم می دانست که دروغ می گوید.فردا عصر با دوستم از مدرسه بر می گشتم.پسرک موتور سوار متلک زشتی به دوستم گفت و من تا خواستم عکس المعلی نشان بدهم در جا خشکم زد چون پسرک برادرم بود.

  

نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٥

 

eye

هوالمعشوق….

نامي از خويش در جهان بگذار    زندگاني براي مردن نيست ( ناظم هروي)

(ثروت) نوشته (الهه رزازان)

ميترا تازه با فرناز كه دختر يك خانواده فقير بود،دوست شده بود اما اواز يك خانواده نسبتا متمول بود.فرناز هميشه آرزو داشت كه پولدار باشد.يك روز به ميترا گفت كه مي خواهد با مردي كه 29سال از او بزرگتر است ازدواج كندو از او خواست كه در يكي از قرارهايي كه با همسر آينده اش دارد همراهش باشد.دو روز بعد ميترا به مردي چشم دوخت كه با دسته گلي به سمت فرناز مي آمد.باورش نمي شد پدر در حق مادرش بي وفايي كرده بود.

  

نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٥

 

هوالمعشوق......

مرا در تن بود  تا جان علي گويم علي جويم

بجنبد تا رگم در جان علي گويم علي جويم

ز پيدا و ز پنهانم همين يك حرف را دانم

كه در پيدا و در پنهان علي گويم علي جويم

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٥

 

هوالمعشوق.....

نماند ناز شيرين بي خريدار     اگر خسرو نباشد،كوهكن هست(حاجب شيرازي)

داستان زير نوشته ((دايانا استيونسون)) هست كه دوست خوبم نرگس برام فرستاده بود.همين جا ازش تشكر مي كنم.

پدر / دخترك پنج ساله اش را تشر زده بود كه چرا كاغذ كادوئي طلايي گران قيمتش را خراب كرده  مخارجش زياد بود و هزينه هاي زندگي كلافه اش مي كرد. اما وقتي كه دخترك جعبه كادو پيچ شده را به او داد/ ا ز رفتارش پشيمان شد. جعبه را باز كرد اما وقتي چيزي درون ان نيافت با عصبانيت گفت: هنوز نمي داني وقتي هديه اي به كسي مي دهي انتظار دارد كه درون ان چيزي باشد؟ اشك در چشمان دخترك حلقه زد و با بغض گفت:اما پدر جعبه كه خالي نيست پر از بوسه هاي من است

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٥

 

هوالمعشوق.......

تو اگر به هر نگاهي ببري هزارها دل     نرسد به آن  نگارا! كه دلي نگاهداري ( شهريار)

(معلم) نوشته (هانيه رحمتي)

در كلاس غوغايي برپاست.من-پسرنحيف و فقير كلاس-جسورانه از خودم دفاع مي كنم.از لاي موهاي تراشيده ام عرق روي پوست آفتاب سوخته ام مي چكد و بچه ها يكصدا فرياد مي كشند (( دزد.... دزد....)) ناظم روبرويم مي ايستد.كلاس آرام مي شود.ناظم با تحكم مي گويد: چي تو جيبت قايم كردي؟ زود بيار بيرون! و من مصرانه دستم را در جيبم فرو كرده ام.سيلي محكمي روي صورتم مي خوابد.دقايقي بعد دردفترهستم.نمي خواهم گريه كنم.معلم روي صندلي مي نشانم و خودش رو برويم چمباتمه مي زند.از لج مشتم را بيشتر توي جيبم فرو مي برم.روي موهاي خيس از عرقم دست مي كشد و مي گويد:گل پسرم هرچه توي جيبت هست نشانم بده،قول ميدم تا ابد بين خودمون بمونه. دستم شل مي شود و نان خشك هاي عرق كرده را جلويش مي گيرم دو زانو روي زمين مي نشييند و اشك پهناي چهره مهربانش را مي پوشاند.

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٥

 

هوالمعشوق......

من از دلبستگي هاي تو با آيينه دانستم        كه برديدارخود اي تازه گل عاشق تراز مايي   (رهي معيري)

(عشق) نوشته (مريم صادقيان امين)

جيرجيرك به خرس گفت:"عاشقت شده ام."خرس گفت:الان وقت خواب زمستاني است وقتي بيدار شدم درباره اش صحبت مي كنيم." وقتي بيدار شد جيرجيرك را نديد.خرس نمي دانست جيرجيرك ها سه روز بيشترعمر نمي كنند.

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٥

 

هوالمعشوق.....

كجا بودي؟كه امشب تا سحردر فكر گيسويت      دلم خواب پريشان ديد ومن تعبيرها كردم(نجيب كاشاني)

دعاي مادر

 (دعاي مادر) نوشته (امير حسين خالقي)

ساعت  8 صبح بود وشركت كنندگان آزمون پشت صندلي ها آماده بودند.ولي انگار كارها گره خورده بود.اول برق سالن قطع شدو بعد برگه سوالات به موقع به جلسه نرسيد.اين ديگر غير قابل پيش بيني بود.ساعت 8:30برگه ها رسيد و هوا روشن تر شده بود.امتحان به خوبي برگزار شد.اما هيچ كس دعاي مادر پسر نحيف و لاغر اندامي كه نيم ساعت بعد از امتحان به جلسه رسيد وهيچ كس متوجه اش نشد،چه كارهايي توانسته بود بكند.

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٥

 

هوالمعشوق......

برآن بودم كه از آهن كنم دل      ندانستم كه تو آهن ربايي (قاآني شيرازي)

(آشتي )نوشته (پگاه فكور جدي)

گفتم:"ما سالهاست كه قهريم اين تقصير توست." گفت نه.گفتم:"مي خواهم به خانه اش بروم و از او طلب بخشش كنم".آماده رفتن شدم كه دوباره گفت:"خودت را كوچك نكن تو دوستان زيادي داري و محتاج او نيستي". پاهايم سست شد و از رفتن منصرف شدم .باز هم شيطان در كارهايم دخالت كرد.

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٥

 

هوالمعشوق......

سنگ بر سينه دلهاي پريشان نزدم       ايمن از سنگ مكافات بود شيشه ما (غيرت همداني)

(بچه) نوشته (سميه عزيزي)

زن با شوهر معتادش مي سوخت و مي ساخت.چون پدرش هم معتاد بود و برايش فرقي نمي كرد با كداميك زندگي كند.با خود انديشيد وجود يك بچه شوهرم را به فكرترك مي اندازد.ولي وجود دخترك هم فايده اي نداشت.دختر بزرگ و بزرگتر شد و پدرش او را به خاطر مواد مخدرزن يك معتاد كرد.حالا او هم به فكر بچه دار شدن است و ...

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٥

 


چتر را می بندم و

دل را می گشایم:

_ که آسمان

 چه خوب

 پینه می دوزد دامن خیابان را

 و روح انسان را

چتر را می بندم

نم نم می خوانم

خیس تر از باران....! (معين دريايي)

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٥

 

هوالمعشوق......

آن گونه شتابان گذرد عمر که حتی          ما را ندهد فرصت انگشت گزیدن!(خلیل ذکاوت)

love

(پیشنهاد) نوشته(جوی جولی سنت)

"استیو" سر حال و قبراق به نزد "سو "آمد.با صورت پر از جوش."سو" با خود گفت:"لابد آمده از من بخواهد با او قدم بزنم.این آخرین فرصت است.بهتر از این است که مثل "جنی" بی عرضه و ماست باشم."سپس با یک نفس عمیق گفت:سلام "استیو". و پسر جواب داد :سلام"سو".دختر جوانخودش را جمع کرد و با خوشحالی از او پرسید:از من چیزی می خواستی؟دختر این را گفت و خجالت کشید،حتی جوشهای صورتش هم سرخ شد وپسر جوان با خونسردی از دختر پرسید: راستی تو شماره تلفن"جنی" را داری؟

 

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٥

 

هوالمعشوق..........

سالها شمع دل افروخته و سوخته ام     تا زپروانه کمی عاشقی آموخته ام(شهریار)

(افسوس)نوشته(غزاله فاریابی)

پسر میوه فروش وقتی چشمان مشتاق و معصوم دخترک را دید یک سیب قرمز اضافه به او داد.اشک شوق در چشمان دخترک حلقه زد و با خود گفت:"این سیب قلب مهربان او بودکه به من هدیه کرد..." و با خوشحالی شروع به پوست کندنش کرد. اما افسوس...حتی یک نقطه سالم و کرم نخورده در سیب نبود.

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٥

 

هوالمعشوق..........

گویند خدا همیشه با ماست ای غم نکند خدا تو باشی

 

(تولد) نوشته (علیرضا کاظم زاده)

چند سالی بود که با هم در کانون اصلاح و تربیت بودند،یکی به اتهام قتل یکی به اتهام دزدی.خیلی با هم رفیق بودند.روز تولد جوان متهم به قتل،دوستش کیک و کادو تهیه کردتا جشن بگیرند.اما وقتی دوستش کیک را دید،به جای خوشحالی بر خود لرزید،چون هجده شمع روی کیک می سوخت.

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٥

 

هوالمعشوق....................

دلربایانه دگر بر سر ناز آمده ای        از دل ما چه به جا مانده که باز آمده ای؟

( ابهت ) نوشته ( ناشناس )

قدیمها شغلش ابهتی داشت.اسمش که می آمد ترس توی دلها می افتاد.یکجا می ایستاد و با غضب به دوردستها خیره می شد.آفتاب مخش را می سوزاند اما لذت می برد.لذتش این بود که زمان برداشت،کشاورز را خوشحال می دید ودشمن را ناکام.اما اینها مال قدیم بود.حالا دیگر کلاغ ها و پرندگان بدون ترس از مترسک توی جالیز جولان می دادند و تا دانه آخر محصول را می خوردند.

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

هوالمعشوق.........................

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز      چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود ( حافظ)

(کابوس) نوشته (الهه رزازان)

به هرچی می خواست رسیده بود. بهترین خانه و ماشین و هر چه تا آن روز آرزویش را داشت.با آرامش روی مبل لم داد که تلفن به صدا در آمد.دخترش پس از فریب خوردن از پسری که در اینترنت با هم آشنا شده بودند دست به خودکشی زده بود.وقتی در بیمارستان انتظار به هوش آمدن دخترش را می کشید،پسرش در یک اکس پارتی دستگیر شد. احساس کرد دنیا روی سرش خراب شده ،با صدای همسرش از خواب بیدار شد.دخترش را دید که آماده رفتن به مدرسه است و پسرش که راهی دانشگاه می شد.به خانه قدیمی اش و دیوارهای رنگ و رو رفته و وسایل کهنه آن نگاه کرد و زیر لب زمزمه کرد :"خدایا شکر".

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥

 

هوالمعشوق......................

نگاه عاشق

از سبزی و گرمای بهاران خبری نیست      امسال هم از مرگ زمستان خبری نیست (مهدی عابدی)

سلام دوستان عزیز امیدوارم تغییرات باعث رضایت شما دوستای خوبم بشه اینم اولین داستان سال جدید...

( قرار ملاقات ) نوشته ( مارک کوهن )

"لیتل جو" با عصبانیت از شرکت محل کارش خارج و راهی محل قرارش با "مری" شد، او فقط خوشحال بود که با وفا ترین دختر دنیا نامزد اوست! به همین خاطر تا نشست پشت میز رستوران، به "مری" که عاشقانه به صورت او زل زده بود، گفت: می دونی "مری"... امروز از شرکت اخراجم کردن... اونم فقط به این خاطر که وقت آقای "مایکل" رییس شرکت پیشنهاد کرد،دست از سر تو بردارم تا اون باهات دوست بشه... سیلی محکمی توی صورتش زدم! "لیتل جو" وقتی دید "مری" به فکر فرو رفته،ادامه داد: نگران نباش"مری" من تا دوماه دیگه که قرار ازدواج کنیم یه کار دیگه پیدا میکنم...!"مری" باز هم سکوت کرد و "لیتل" برای اینکه فضا را عوض کند به سراغ گارسن رفت تا به مناسبت روز تولد نامزدش سفارش یک کیک دو نفره بدهد،اما وقتی برگشت در حالی که مری متوجه آمدن او نبود دید که "مری" به سرعت شماره تلفن همراه آقای "مایکل"را از دفترچه تلفن او بر می دارد...

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥

 

سلام دوستان .از شنبه با داستانها و عکس هايی که خودم می سازم وبلاگم و آپ ميکنم .عنوان وبلاگ رو هم ميخوام عوض کنم.فعلا خداحافظ

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٥

 

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردنی ست.

سلام دوستان  عيدتون مبارک صد سال به اين سالها اميدوارم سال خوبی و پیش رو داشته باشيد.خيلی وقت بود که آپ نکرده بودم تصميم دارم يه تغييراتی تو وبلاگم بدم . که تو همين چند روز آينده انجامش ميدم.ممنون که بهم سر ميزنيد.خدا حافظ .

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٥

 

(خدایا بر دل ما هم نظر کن مگر عاشق تر از ما هم کسی هست؟)

خوشبختی

( خوشبخت )

مثل گوشت لای پره های زندگی داشت له می شد.باید همسرش و تلاق می داد و خودش و از این زندگی مشقت باز می کشید بیرون. پایش را به شدت روی پدال ترمز فشرد.تایمر چراغ قرمز عصبی اش می کرد.صد ثانیه!نگاهش از سر ناچاری سر نشینان ماشین مدل بالای کناری را پایید و صدایشان را ناخواسته شنید.مرد جوان با خشم می گفت: اون وقتها می گفتن دختر قابل اعتمادی نیستی ولی کور شده بودم ... . دختر گفت : نه که خودت خیلی پاکی!!؟! قلبش لرزید.یاد همسرش افتاد زیر لب گفت:خدایا شکرت! تایمر پنجاه ثانیه را نشان می داد.برگشت . راننده موتور گازی کناری اش مرد لاغر اندامی بود که همسر و سه فرزندش را به سختی روی موتور جا داده بود.نوزاد در آغوش مادر بی وقفه می گریست، دستانش را بالا برد و گفت:خدایا شکرت!شکر .. .احساس خوشبختی می کرد.تایمر صفر را نشان می داد. (هانیه رحمتی)

یک خط با داریوش...

چکه کن ای ابرک من مثل ستاره بر زمین طلوع میلاد مرا در شب بی سحر ببین

سرد مثل زمستون...

خواستن تو برای من فراتر از روح و تنه

راز همیشگی شدن همیشه از تو گفتنه

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٤

 

 (لب از ترشح می پاک کن برای خدا      که خاطرم به هزار گنه موسوس شد)

beautiful eyes

( خاطره )

دو مرد بعد از سالها در اتوبوس یکدیگر را دیدند.لحظاتی نگذشته بود که صدای قهقهه فضا را آکند.عجب روزهایی بود! یادته!؟ سال آخر دبیرستان چه کتکی از بابام خوردم چون تو ریاضی بازم تجدید آوردم.نمی دونم کدوم نا مردی شب امنحان جزوه ریاضی منو کش رفت،منم ترک تحصیل کردم.مرد در حالی که سبیل هایش از فرط خنده می لرزید گفت:گذشته ها گذشته،ولی خداییش عجب جزوه ای بود!!به ایستگاه بعدی رسیده بودند.دو مرد یکی از در جلویی و دیگری از در عقبی با خشم پیاده شدند. (کیانا ملکی)

یک خط با داریوش...

با چشای بی فروغ میون راست و دروغ      خودم و گم میکنم توی این شهر شلوغ

پچ پچ آدمکها بس که تو هم می دوه    دیگه فریاد من و سایمم نمی شنوه

سرد مثل زمستون...

در سياهی پيش می آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود

چون به من نزديكتر می شد

ورطه تاريك لذت بود   (فروغ فرخزاد)

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٤

 

( هوالمعشوق )

سلام دوستان امیدوارم حال همتون خوب باشه.داستان هفته پیش از داستانهای کوتاه خودم بود.این هفته یه داستان می نویسم که نویسندش و نمیدونم کیه ولی خوب قشنگه.

( دیدار خدا )

روزی مردی قصد سفر به خانه خدا کرد.پسر کوچکی داشت که رفتن او را بهانه می کردو ناراحت بود.پدر برایش توضیح می داد که به خانه خدا میرود،اما کودک باز هم گریه می کرد و می گفت من هم می خواهم به خانه خدا بیایم.بالاخره پدر مجبور شد پسرش را هم با خود ببرد. بعد از چند روزکه به شهر مکه رسیدند مرد به همراه پسرش به خانه خدا رفتند.پدر به پسرش گفت اینجا خانه خداست.اما پسر باز گریه می کرد ومی خواست خدا را ببیند. اما از دست پدر کاری بر نمی آمد.بعد از ساعتی که قصد خارج شدن از کعبه را داشتند.پسر ناگهان به زمین افتاد و مرد.پدر بالای سر او گریه وناله می کرد.درویشی که ماجرای گریه پسر را برای دیدن خدا دیده بود،به پدر گفت:اوخانه خدا رابدون خدا نمی خواهد،او آمده بود که خدا راببیند نه خانه خدا را.حال به دیدار خدا شتافته .درویش این راگفت و رفت.پدر اما مبهوت مانده بود........

یک خط با داریوش ...

مرا به خانه ام ببر ستاره دل نواز نیست سکوت نعره می زند که شب ترانه ساز نیست

مرا به خانه ام ببر که عشق در میان نیست مرا به خانه ام ببر اگر چه خانه خانه نیست

سرد مثل زمستون ...

امشب آن حسرت ديرينه من

در بر دوست بسر می آيد

در فروبند و بگو خانه تهی است

زين سپس هر كه به در می آيد (فروغ فرخزاد)

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٤

 

( الهی اگر ابلیس آدم رابدآموزی کرد گندم اورا که روزی کرد )

( اول صف )

کلاس اول بود که برای اولین بار رفت آخر صف.اونم به خاطر قد بلندش.همیشه میز آخر میشست.آرزوش بود که اول صف وایسته. دیگه باور کرده بود که هیچوقت به این آرزو نمیرسه .با این که خیلی ها دوست داشتن جای اون بودن وتو شیطنت های آخر صفی و آخر کلاسی شرکت کنن،اما اون دوست داشت اول صف باشه.سالهای بعد هم همین طوربود.راهنمایی،آخر صف.دبیرستان،آخر صف. تا به آرزوش رسید اونم تو جایی که اصلا فکرش و نمی کرد.الان چندماهی از خدمت سربازیش میگذره . وقتی گروهان میخواد رژه بره.با غرور به نفرات پشت سرش نگاه میکنه.

یک خط با داریوش....

برای من که در بندم، چه اندوه آوری ای تن / فراز وحشت داری، فرود خنجری ای تن

غم آزادگی دارم،به تن دل بستگی تاکی / به من بخشیده دل سنگی،شکستن های پی در پی

سرد مثل زمستون....

آسمان همچو صفحه دل من

روشن از جلوه های مهتابست

امشب از خواب خوش گريزانم

كه خيال تو خوشتر از خوابست (فروغ فرخزاد)

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٤

 

(خداوندا چگونه بر خودم امیدوارم     من که تمام لحظه ها غرق گناهم)

سلام به همه دستای خوبم.این هفته وبلاگم وخیلی دیر به روز کردم.دیگه عاشورا و تاسوعا بودو سرم خیلی شلوغ بود.الان یه چند دقیقه ای هست که سرم خلوت شده.چون وقت زیادی برای پیدا کردن یه داستان خوب نداشتم مجبور شدم یکی دیگه از داستانهای خودم و براتون بنویسم.اگه بده به بزرگیه خودتون ببخشید.اما خوب حتما نظر بدید.تا بعد..

عشق

( نیمرو )

خسته و کوفته از سر کار اومد خونه هنوز لباساش و عوض نکرده بود که رفت سراغ یخچال دوتا تخم مرغ برداشت تا یه نیمروی حسابی درست کن.همه چیزبرای یه ناهار دلچسب آماده بود.بعد از این که نیمرو رو پخت نشست رومیز.یه لغمه...دو لغمه... نه دیگه نمیتونه.دیگه از نیمرو خوردن خسته شده.ماهی تابه رو هل داد اون ور و رفت تا برای مراسم چهلم همسرش با مسئول مسجد صحبت کنه.تو راه یاد دست پخت خوبه همسرش بود....

یک خط با داریوش....

ای که بی تو خودم و تک و تنها می بینم      هر جا که پا میزارم تورو اونجا میبینم

سرد مثل زمستون....

جذاب ترین مرحله عشق، همین است      از من تو همان چیز بخواهی که ندارم

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٤

 

 ( خدايا شب را به عاشقان ببخشا )

نمیدانم پس از مرگم چه خواهم شد.نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت،ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد،گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و یک روز پی در پی دم گرم خمودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را.

يک خط با داريوش...

گيرم که در باورتان به خاک نشسته ام و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است با ريشه چه می کنيد؟...

سرد مثل زمستون...

در جستجوی تو و نگاه تو/ديگر ندود نگاه بی تابم/انديشه آن دو چشم رؤيائی/هرگز نبرد ز ديدگان خوابم

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٤

 

( بار الهی در گناه آلوده ام / تا به کی با من مدارا می کنی )

سلام،بازم شنبه شد و یه داستان دیگه. منتظر نظرات شما دوستان خوبم هستم.

( نقاشی )

روزی در یک دهکده کوچک آقا معلم از شاگردان دبستان خواست هرچیزی را که دوست دارن نقاشی کنند.ساعتی بعد یک نفر بوقلموی سرخ شده کشید،دومی دوچرخه،سومی پول، چهارمی یک خانه بزرگ،پنجمی یک ماشین و .... آقا معلم نقاشی داگلاس کوچولو را گرفت و دید پسرک فقط یک دست کشید.آقا معلم که معنی دست را نفهمیده بوداز همکلاسی های پسرک خواست نظر بدهند،یک نفر گفت این دست خداست،دیگری گفت این دست یک کشاورز است که گندم می کارد و ... و بالاخره آقا معلم از داگلاس خواست که خودش نقاشی اش را تفسیر کند.و داگلاس با تبسمی معصوم گفت:آقا معلم این دست شماست!آقا معلم اول منظور داگلاس را نفهمید،اما کمی که فکر کرد یادش آمد از وقتی که پدر داگلاس مرده و کسی نیست که پسرک را نوازش کند داگلاس کوچولو مخصوصا آنقدر درس می خواند که آقا معلم به عنوان تشویق دست نوازش بر سرش بکشد... آقا معلم بغض کرد. (دایسلر)

یک خط با داریوش ....

در عذاب تشنگی گم ،حسرت من بوی گندم/ بر دلم داد شقایق ،از عذاب تلخ مردم

از کسی که مثل بختک، تو شبام انداخته سایه/ یه سوال ساده کردم، نفرت من شد گلایه

سرد مثل زمستون....

تویی بهانه آن ابرها که می گریند / بیا که صاف شود این هوای بارانی

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤

 

(الهی آرزویم در دلم خشکیده شد پس تو کی مست شرابت میکنی )

چشمان پاک

( ارزش )

یک سخنران معروف در مجلسی که مهمانان زیادی داشت،اسکناس بیست دلاری را از جیبش بیرون آورد وپرسید:چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ همه دستشان را بالا بردند.بعد اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید؟چه کسی هنوزمایل است این اسکناس را داشته باشد؟بار دست همه بالا رفت.این بار او اسکناس را به زمین انداخت و آن را لگدمال کرد و آن را با ته کفشش به زمین کشید.بعد اسکناس را برداشت وپرسید؟خوب حالا چه کسی مایل است صاحب این اسکناس شود؟وباز دست همه بالا رفت.سخنران گفت :دوستان با این بلاهایی که من سر این اسکناس آوردم،از ارزش آن کم نشد و شما هنوز خواهان آن هستید.و ادامه داد:در زندگی واقعی هم همین است.ما با مشکلاتی که برایمان اتفاق می افتد،خم میشویم، مچاله می شویم،خاک آلود می شویم و احساس میکنیم دیگر پشیزی ارزش نداریم.ولی این گونه نیست و صرف نظر از آنچه به سرمان آمده هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای آنان که دوستمان دارند،آدم پر ارزشی هستیم.

سلام دوستان داستانی که خوندید نوشته (ماسلینو پوید) بود.امیدوارم براتون مفید بوده باشه.

یک خط با داریوش.....

با تو با تو اگه باشم وحشت از مردم ندارم لحظه هام پر میشه از تووقت غم خوردن ندارم

سرد مثل زمستون....

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است (سهراب سپهری)

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٤

 

(سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی / خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی)

بوسه شیرین

(ارزش زندگی)

پدروپسری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسرک به سنگی گیر کردو به زمین افتاد و داد کشید،آ آ آی ی ی .صدایی از دور دست آمد: آ آ آی ی ی ! پسرک با تعجب فریاد زد کی هستی؟ پاسخ شنید: کی هستی؟ پسرک خشمگین شد و فریاد زد ترسو ! باز پاسخ شنید: ترسو! پسرک با تعجب از پدرش پرسید چه خبر است؟ پدر لبخندی زد و گفت: پسرم خوب توجه کن... و بعد با صدای بلند فریاد زد تو یک قهرمان هستی! صدا پاسخ داد تو یک قهرمان هستی! پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدرش توضیح داد :مردم می گوییند این انعکاس کوه است. ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است . هر چیزی که بگویی و انجام دهی زندگی عینا به تو جواب می دهد. اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آیدو اگر به دنبال موفقیت باشی،آن را حتما به دست خواهی آورد.هر چیزی را که بخواهی زندگی همان را به تو خواهد داد. (مارچلو سوارز)

یک خط با داریوش....

تمام بغض قناری ها صدا تو ترسونده / اجاق کینه پاییزی گلا تو سوزونده

تواون ستاره خاموشی که خواب تورو برده / پیام سرخ شقایق ها تو قلب تو مرده

سرد مثل زمستون....

در آن خلوتگه تاريك و خاموش

پريشان در كنار او نشستم

لبش بر روی لب هايم هوس ريخت

زاندوه دل ديوانه رستم

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤

 

( به نام صاحب خانه ،عشق )

سلام دوستان اين هفته وبلاگم يک روز ديرتر به روز شد.آخه يکم سرم شلوغ بود وقت نکردم  مطلب جديد بنويسم.اميدوارم از خوندن مطلب امروز لذت ببريد.

الو سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟ چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم می گوید آنجا پناهگاه دل است پس پناهش دهید که در سینه بی حیاست.

یک خط با داریوش......

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟ معشوق همینجاست بیایید بیایید.

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار در باده سر گشته شما در چه هوایید؟

سرد مثل زمستون.....

برایت پاره های سایه ام را پست کردم چه دارد شاعری ،سرمایه ام را پست کردم

سرا پای قلم درد است، بس شرمنده ام من که این ابیات بی آرایه ام را پست کردم

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٤

 

( به نام خدای آیینه که ساخت مرا کناره روی آیینه )

سلام به همه عزیزان دوباره یه داستان براتون مینویسم از(دوگلاس هاپکینز) .راستی بعد این همه وقت تازه یاد گرفتم وبلاگ دوستامو لینک کنم.

نگاه

(سک سک)

دخترک خیلی دلش می خواست به دوستانش ثابت کند که در بازی قایم باشک از همه زرنگ تر است،اماهر بار همین که بازی شروع می شد،اورا سک سک یا در واقع پیدا می کردند. دخترک سه چهار ساعت فکر کردتا بالاخره یک جای خیلی خوب به یادش آمدو بعد برای آنکه کسی او را پیدا نکند،آنجا را به کسی نگفت. بالا خره سر ساعت چهار بازی شروع شد.گرگ بازی خیلی زود توانست سه دختر دیگر را سک سک کند،اما هرچی گشت نتوانست دختر همیشه بازنده را پیدا کند.آخر سر وقتی خسته شدند همه بچه ها به خانه شان رفتند گرگ بازی که پس از چهار ساعت بازی حسابی گرمش شده بود،رفت تا بستنی یخی خود را از فریزر بزگ بردارد... که یک مرتبه فریاد زد:سک سک! دخترک اما،هرگز نتوانست برنده شود!

یک خط با داریوش...

چنان دل کندم از دنيا که شکلم شکل تنهاييست ببين مرگ مرا در خويش که مرگ من تماشاييست

سرد مثل زمستون...

چتر ها را باید بست...دوست را زیر باران باید دید....عشق را زیر باران باید جست... (سهراب سپهری)

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٤

 

به نام آنکه می گرداند فلک را

تولد یا مرگ؟

پيش به سوی مرگ...

سلام دوستان.از این که بازم به وبلاگم سر زدید ممنونم.این هفته بر خلاف هفته های قبل براتون داستان نمی نویسم.فقط می خوام ازتون تشکر کنم که تو این همه مدت تنهام نذاشتید. آخه امروز برای من با روزهای دیگه فرق می کنه.من وارد بیست و دومین زمستون زندگیم شدم .آره امروز تولدمه.از شانس خوبمه که روز سوم دی ماه امسال ، با شنبه ها که مطلب جدید می نویسم تو یه روزه.امروزم که پا به بیست و دومین پله گذاشتم نمیدونم چند تا پله دیگه باید بالا برم، اما برام دعا کنید سنم با نزدیکتر شدنم به خدا همسو باشه.خلاصه امسال سال خوبی برام بود خصوصا که با شماها آشنا شدم . بازم بهم سر بزنید چون اگه نباشید منم دیگه اینجا نیستم وفقط به عشق شما مطلب جدید مینویسم .همیشه شاد باشید. تا بعد خدا نگهدار.

من برای سالها مینویسم سالها بعد که چشمان توعاشق می شوند افسوس که قصه مادر بزرگ درست بود همیشه یکی بود یکی نبود...

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ دی ،۱۳۸٤

 

( شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا  / بر منتهای،همت خود کامران شدم )

سلام دوستان از این که بازم به وبلاگم سر زدید ممنونم.خدمت آقا پیمان ،پسرعمه عزیزم عرض کنم که ما دلمون از هیچی پر نیست وبلاگ و برای کسایی مینویسم که دلشون پره.ولی خوب  (( هیچی هم کم چیزی نیستا )).

( مهمانی با شکوه )

به آرامی و با طمانینه،طوری که انگار دارد باله میرقصد با کف پاهایش بوسه بر زمین میزد.به سمت کمد لباسهایش رفت نگاهی به لباسهایش انداخت و زمزمه کرد:امشب باید زیباتر از همیشه باشم،همه منتظرند که من پای به این مهمانی با شکوه بگذارم. لباسه دکولته قرمز رنگش را از جالباسی برداشت وگفت:اصلا دوست ندارم که چیزی از این دوازده تا دختر که به مهمانی دعوت هستن کم داشته باشم. باید کاری کنم که همه با دیدن زیبایی من از میدان به دربروندو حرفی برای گفتن نداشته باشن.به سراغ کفشهای پاشنه بلندش رفت.با این کفشها قامتم نیز از همه بلند تر میشود.باید وقتی با من حرف میزنند سرشان را بالا بگیرند تا بیشتر احساس حقارت کنند.گوشواره های الماس را به گوش انداخت.باید کاری کنم که چشمهاشون خیره بشه.خود را در آیینه با شکوه میدید.حالا دیگر هیچکس در این مهمانی به زیبایی و شکوه من نیست...داشت از دیدن خود لذت می برد که دراتاق بازشد و ((نانسی)) دختر 18 ساله ای که امشب جشن تولدش را با حضوریازده دختر همکلاسش برگزارمی کرد رو به او گفت: مادر بزرگ زود باش ...میدونی که همکلاسهایم عجله دارند زودتر کیک بخورند...در ضمن خیلی خوشگل شدی مادر بزرگ...پیرزن عصایش را برداشت تا به سراغ دختر های مهمانی برود. ( هیلاری کلی)

یک خط با داریوش.....

من سرگردون ساده تورو صادق می دونستم / این برام شکسته اما تورو عاشق می دونستم

خزون بهار....

ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود / یک شهر تا به من برسی عاشقت شده اند

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٤

 

 (یا رب این شمع دل افروز زکاشانه کیست جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست)

سلام این هفته هم داستان کوتاهی براتون مینویسم از((راس پارسونز)).امیدوارم خوشتون بیاد.

( دیو درون )

آن پایین، روی زمین ماسه ای خیس و سفت،مردی به سرعت دوید و در مه شبانگاهی نا پدید شد.چشم زن و مرد جوان دنبال او بود.بعد احساس کرد نه یک نفر دیگر هم دنبال او دوید و او نیز درتاریکی شب گم شد. زن تبسمی کرد و گفت :جیمی،فکر می کنم آنکه دنبالش می دوید دیو درونش بود.... مرد که نمی توانست صحنه دیشب را فرلموش کند که نامزدش را در کنار مردی غریبه در سینما دیده بود،آهی کشیدو گفت :دیو درون ...؟ تو فکر می کنی همه آدم ها دیو درون دارند؟ (( روزین)) که حرف مردش را یک شوخی فرض کرد با لبخند گفت : بله.... همه دارند.....و دیو درون من هم تو هستی... مرد به آرامی گفت :بله ... حق با توست ... پس بهتر تو هم مثل اون کسی که رفت توی تاریکی،فرار کنی! مرد این را گفت و دستش داخل جیب پیراهنش رفت وچیزی نورانی در تاریکی درخشید و...

یک خط با داریوش....

عروسک قصه من شکستنت فال منه  / این سایه همیشگی مرگ که دنبال منه

عروسک قصه من زخم شکسته با تنت /  بمیرم ای شکسته دل چه بی صداست شکستنت

خزون بهار .....

رنگ چشمش را چه می پرسی ز من

رنگ چشمش كی مرا پابند كرد

آتشی كز ديدگانش سركشيد

اين دل ديوانه را دربند كرد (فروغ فرخزاد)

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٤

 

کاش یارب آشنایی ها نبود  /  یا به دنبالش غم تلخ جدایی ها نبود

یا که او با من نمی شدآشنا   /  یا مرا از او نمی کردی جدا

سلام ممنون که بهم سر می زنید. یه داستان قشنگ براتون می نویسم از ( کانسریو)

( امتیاز بهشت )

روزی مردی خواب دید که مرده و پس از گذشت از پلی به دروازه بهشت رسید.دربان بهشت به مرد گفت برای ورود به بهشت باید 100 امتیاز داشته باشید.کارهای خوبی را که در دنیا انجام داده اید بگویید تا من به آنها امتیاز بدهم.مرد گفت:من با همسرم ازدواج کردم،50سال با او زندگی کردم و به او خیانت نکردم.فرشته گفت این 3 امتیاز .مرد باز ادامه داد:من در تمام عمر به خدا اعتقاد داشتم و دیگران را هم به راه راست هدایت کردم.فرشته گفت :این هم 1 امتیاز .مرد باز ادامه داددر شهر نوانخانه ای ساختم و کودکان بی خانمان را در آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.فرشته گفت این هم 2 امتیاز .مرد در حالی که گریه می کرد،گفت:با این وضع من هرگز نمی توانم وارد بهشت بشوم مگر آنکه خداوند لطفش را شامل حال من کند.فرشته لبخندی زد و گفت:بله،تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهی است و اکنون این لطف شامل حال شما شدو اجازه ورود به بهشت برایتان صادر شد.

یک خط با داریوش...

نه زمین خاک قدیمی نه هوا همون هواست/ تا چشام کار می کنه هرچی که مونده نا بجاست

خزون بی بهار...

شرمسار توام ای دیده ازاین گریه خونین  / که شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ آذر ،۱۳۸٤

 

( در دیاری که در آن نیست کسی یار کسی کاش یارب که نیفتدبه کسی کار کسی )

سلام .امروز یه داستان واقعی براتون مینویسم .اما کاشکی فقط داستان بود،نه واقعی .

(غیر قانونی )

دیشبم مثل هر شب نشستم جلوی کامپیوتر اول یه چند تا آهنگ از داریوش انتخاب کردم و بعد اومدم تو اینترنت.یاهو مسنجر و باز کردم.چراغ همه خاموش بود.خیلی وقته که چراغ روشن ندیدم.دارم کم کم عادت میکنم.نمی دونستم چیکار کنم.یه سری به وبلاگهای دوستان زدم.اما اونم زود تموم شد.آخه یکی نیست بگه آدم اینترنت جلوش باشه و حوصلش سربره.رفتم تو سایت گوگل.مونده بودم چی بنویسم.دنبال چی بگردم.گوگل به این بزرگی هیچی نداره من دنبالش بگردم.داریوش همین طور داشت می خوند: .....چون همسفر عشق شدی ....یادم اومد دنبال چی بگردم.زود نوشتم( عشق ) و اینتر و زدم.هر چیزی فکر میکردم نشونم بده جز این.آخه نوشت   ( کاربر گرامی دسترسی به این سایت غیر قانونیست ).

یک خط با داروش....

نباید مثل یه سایه زیر پاها زنده باشیم مثل چتر خورشید باید روی برج دنیا باشیم

خزون بی بهار....

خاطره مثل یه پیچک می پیچه تو تن خستم دیگه حرفی که ندارم دل به خلوت تو بستم

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٤

 

( به جز عشقی که دردش را به من دادی/ به من یا رب چه بخشیدی که رد کردم )

سلام مرسی که بازم به وبلاگم سر زدید.

تو را من چشم در راهم...

می خواستم یکی دیگه از داستانهای کوتاهم و براتون بنویسم اما نشد،آخه اونکه بهم یاد داد وبلاگ بنویسم دیگه نيست .امشب اولین شبی که نیست.کسی که هر شب به خاطر اون می اومدم تواینترنت. بیشتر از یه دوست اینترنتی بود.کسی بود که یادم داد دوست داشته باشم. یادم داد که غرور و با دوست داشتن قاطی کنم وازش خاطره بسازم. یه خاطره فراموش نشدنی.هیچی نمی خواست فقط میخواست یه خاطره خوب ازش تو ذهنم باقی بمونه، که موند .رفت ،گفته بر می گرده اما کی، نمیدونم.نمی دونم شاید داره انتظار کشیدن و بهم یاد می ده اما فکرنکنم چون شب آخر خیلی آرزوها برام کرده بود.

یک خط با داریوش....

ای به داد من رسیده تو روزای خود شکستن / ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من

ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید / تو شب و از من گرفتی تو منو دادی به خورشید

اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی / برای من که غریبم تو رفیقی جون پناهی

یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت .....

خزون بهار.....

با گریه گفتم آخر

مرا بی یارو یاور

به دست که می سپاری؟

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٤

 

( ای خدا برسان هر چه نصیبم )

سلام به دوستان عزیزم. عیدتون مبارک.امروز برای ولین باریه شعر قشنگ براتون می نویسم.اما شاعرش نمی دونم کیه.اگه کسی می دونه به منم بگه.

( میتوان .... )

میتوان با یک گلیم کهنه هم

روز راشب کردو شب را روز کرد

میتوان با هیچ ساخت

می توان این بار هم

مهربانی را خدا را عشق را

با لبی خندان تر از یک شاخه گل

تفسیر کرد

میتوان بیرنگ بود

همچو آب چشمه ای پاک و زلال

میتوان این جمله را

در دفتری فرو نوشت

خوبی از هر چیز دیگر بهتر است

یک خط با داریوش....

توی این دنیای بی حاصل بودن / با همه شکستگی های دل من

با همه تلخی قصه تو و من / من که حیفم میاد از گلایه کردن

یک لحظه بهاری....

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم، تو، پای تا سر تو

زندگی گر هزارباره بود

بار ديگر تو، بار ديگر تو  ( فروغ فرخزاد)

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٤

 

( الهی لحظه ای مرابا تنهاييم تنها نگذار )

سلام به دوستانی که هميشه بهم لطف دارن و نظرشون و در مورد داستانهای کوتاهم ميگن.اين داستان هم يکی ديگه از داستانهای کوتامه.حتما نظرتون و بگيد.

( چتر )

باورشون نمی شد.بالاخره داشتن به جایی میرسیدن که آرزوش و داشتن.دل تو دلشون نبود.هر لحظه سرعتشون زیاد تر میشد.به همدیگه می گفتن:حتما اونا هم منتظرمونن.هر کدوم دوست داشتن یه جای شهر برن.اولین نفر رسید.افتاد رو صورت یه دختر کوچولو.دختر به مامانش گفت:مامان داره بارون میاد.مامانشم چتر رو باز کرد گرفت بالای سرشون.بقیه قطره ها افتادن رو چترا. تازه فهمیدن کسی منتظرشون نبوده.

يک خط با داريوش....

هرکسی روز بهی می طلبد از ايام  /  علت آن است که هر روز بدتر می بيند

يک لحظه بهاری .....

گفته بودند از دل برود يار چو از ديده برفت /

روزهاست از ديده من رفتی ليک /

دلم از مهر تو آلنده هنوز/

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٤

 

( بارالهی مددی کن که سرافکنده ز حاصل نشوم )

سلام امروز یه داستان واقعی براتون مینویسم.اما کاشکی واقعی نبود.

( همه خواب موندن )

بچه که بودم بعضی وقتها که صبح ها برای سحری خوردن بیدار می شدم موقع اذان از پنجره بیرون و نگاه می کردم تا ببینم کیا بیدارن و کیا خوابن.اول کوچه خودمون و نگاه می کردم 1،2،3،4،........15 تقریبا چراغ همه روشن بود.بدو بدو میرفتم از پنجره پشت خونه نگاه میکردم تا ببینم اون طرف چند تا چراغ روشن.1،2،3،4،..........،خیلی زیاد بود انقدر زیاد بود که بلد نبودم بشمرم.همیشه از اینکه چراغای روشن کوچه ما کمتر از چراغای روشن خونه های پشت خونمون بود ناراحت بودم.الان یه 10،12 سالیه که هر سال ماه رمضون همین کارو میکنم.دیروز سحر کوچه خودمون و نگاه کردم. همه اون چراغا روشن بودن.رفتم پشت خونمون و از پنجره بیرون و نگاه کردم.5تا چراغ روشن بود...اما نه،یکیم اون دور دوراست.کاشکی همه فقط خواب مونده باشن نه چیزه دیگه.

یک خط با داریوش.....

وقتی تو شب گم میشدم / ستاره شب شکن نبود / میون این شب زده ها / کسی به فکر من نبود

یک لحظه بهاری ......

قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم / جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم.

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٤

 

(بار الهی چه کنم گر به تو مایل نشوم)

سلام به همه دوستان.نماز روزه های همتون قبول باشه.این بارم یه داستان کوتاه از داستانهای خودم.منتظرم.

( درد دل )

از همه چی خسته شده بود. چشماش و بست وسرش و گذاشت رو پاهای مادرش.درد دل می کرد.می گفت خسته شدم.از زندگی،از روزهای تکراری که معلوم نیست کی می خواد تموم بشه.از انتظار خسته شدم.گفت و گفت و گفت . مادرشم نوازشش می کرد .یه لحظه به خودش اومد.اطراف و نگاه کرد.خیلی خلوت شده بود.دسته گلی که خریده بود گذاشت روی سنگ قبر و رفت.

یک خط با داریوش....

تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار / دروغ این صدارا به گور قصه ها بسپار

یک خط بهاری....

من بايد چيکار کنم تا تو به باور برسي / دردم و به کي بگم اي که برايم نفسي / نتونستم که بفهمم واسه چي دلواپسي / تو خيال نکن که جاي تو رو مي گيره کسي.

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٤

 

< بارالهی کمکم کن که پراز عشق شود دفتر دل >

سلام این داستان هم از داستانهای خودمه حتما نظر بدید .

( پک آخر )

آروم آروم حرکت کرد و رفت کنار دیوار.با هر پکی که به سیگار میزد یاد یکی از خلافکاریاش می افتاد.به این که هزار جوردزدی کرده بوده.به این که بیشتر عمرش تو زندان بوده.تکیه داد به دیوار.با پک آخر یاد این افتاد که به خاطر چند تا اسکناس آدم کشته بود.سیگار و انداخت زمین . فرمانده هم بلند داد زد:گروهان آماده ،........... آتش .

یک خط با داریوش .....

گره افتاده در کارم / به خود کرده گرفتارم / به جز در خود فرو رفتن / چه راهی پیش رو دارم .

یک خط بهاری .....

حاصل عمر ابد بی تو غمی بیش نباشد / ای خوش آن دم که تو باشی و دمی بیش نباشد .

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٤

 

< یا رب دل پاک وجان آگاهم ده >

( چه فایده؟ )

وایستاده بود یه گوشه .چه لباسایی تنش بود. یه پیراهن خیلی قشنگ. یه شلوار جین خوشرنگ. از کفششم که دیگه نگو و نپرس.بهش حسودیم شد.خیلی خوش تیپ بود. با دوستام از جلوش رد شدیم.رفتیم آخر خیابون و برگشتیم.اون هنوز اونجا بود.گذشت...فردا دوباره داشتم از اونجا رد می شدم دیدم هنوز اونجاست.همینجور که داشتم نگاش می کردم صاحب مغازه رفت داخل ویترین و یه لباس جدید تنش کرد.تو دلم گفتم چه فایده؟ من با لباسای کهنه هم می تونم توخیابونا بگردم.

.....

سلام اینم یه داستان کوتاه دیگه بود ازنوشته های خودم. حتما نظر بدید.اگربد بود بگید ناراحت که نمیشم هیچ، خوشحالم میشم.

یه خط با داریوش....

کلاف سرنوشت من سردرگم همیشه / طلسم کور این گره یه لحظه وا نمیشه

طناب سرنوشت من تنها پل عبوره /  اما به بیراهه میره با گره ای که کوره

یک بیت ناب.....

ای که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد / حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٤

 

( الهی در شب قبرم بسوزان ، ولی محتاج نا مردان مگردان )

سلام یکی دیگه از داستانهای کوتاه خودم و می نویسم.خوشحال ميشم نظرتون و بگيد.

(فرصت آخر)

بهش گفتم:ای بابا تو هم عجب آدمی هستیا.مگه نگفتی این کارو می کنم؟مگه نگفتی اون کارو میکنم؟ پس چی شد؟ چی شد اون همه حرف؟ همش حرف بود؟پس کی می خوای به حرفات عمل کنی؟ بازم مهلت می خوای؟ آخه چقدر؟این بار چندم که دارم بهت مهلت میدم؟......باشه بازم جواب نده ولی این بار دیگه آخرین فرصتی که بهت میدم.سعی کن ازش استفاده کنی. بعد خدا حافظی کرد و رفت.به مامانم گفتم: مامان یه پارچه کهنه میدی؟ این آینه خیلی کثیف شده.

یک خط با داریوش....

به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیزترینم        آسمونا زیر پامه اگه با تو رو زمینم

به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی     به خیالم که توبامن دیگه ازهمه جدایی

لینک امروز.......

تو این لینک می تونید بیوگرافی شکیلا رو بخونید.

www.arashmusic.com/entertain/artist/shakila.htm

یه بیت ناب......

جوی آبی که از پای شمشادها تا تخيل روان بود / جهل مطلوب تن را به همراه می برد

(سهراب سپهری)

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٤

 

( بارالهی مددی که ازتوغافل نشوم )

سلام امروز می خوام یه خبری بهتون بدم.داستان کوتاه که امروز می نویسم از نوشته های خودمه.قبل از این که بذارم تو وبلاگم برای روزنامه جام جم فرستاده بودمش که شاید چاپش کنن،که چاپ هم کردن.تازه نه فقط این داستانم و ،اگه یه کم صفحه وبلاگم و ببرید پایین یه داستان دیگه هم هست که اسمش هست(بچه های آسمونی) اونم چاپ شده. هر دوتاش و پنجشنبه گذشته (10/6/84) تو صفحه 14،ضمیمه (نسل سوم)چاپ کردن.جون من حال می کنید؟خلاصه خودم که کلی حال کردم.و اما داستان کوتاهم...

( نوبت من )

از دست این صفهای طولانی. هرچی به اول صف بیشتر نگاه می کنم، دیرتر نوبتم میشه.کاشکی زودتر نوبتم میشد.هزارتا کار نیمه تموم دارم که باید تمومش کنم.اما کو تا نوبتم بشه .داشتم فکر می کردم که کی نوبتم میشه که یه نفر گفت: " نوبت شماست"زود تر ازاون که فکرشو میکردم نوبتم شد. رفتم جلو....یه نفر با صدای بلند بهم گفت:" کارای خوب و بدی که تو دنیا کردی بگو" داشتم دنبال کارای خوبم می گشتم.چشمم افتاد به ته صف کاشکی هیچوقت نوبتم نمی شد.

یک خط با داریوش.......

در حسرت دیدار تو آواره ترینم هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست

لینک امروز ......

وبلاگ یکی ازدوستان رو بهتون معرفی می کنم که نوشته های قشنگی توش هست.

http://www.haminnazdiki.blogfa.com/

یه بیت ناب .....

از آینه بپرس / نام نجات دهنده ات را / آیا زمین که زیر پای تومی لرزد / تنها تر از تو نیست؟

(فروغ فرخزاد )

بای

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٤

 

سلام این داستان کوتاه نوشته (ادسون پارچیرا) هستش.اسمشم هست (کنار خدا).

شبی از شبها،مردی خواب عجیبی دید.او دید که در عالم رویاروی ماسه های ساحل دریا قدم می زند و در همان حال در آسمان بالای سرش،خاطرات زندگیش به صورت فیلمی در حال نمایش است.او که محو تماشای زندگیش بود ،ناگهان متوجه شد گاهی فقط جای پای یک نفر روی شنها دیده می شود و آن هم وقتهایی است که دوران پر دردو رنج زندگیش را طی می کند.بنابراین با ناراحتی به خدا گفت:پروردگارا تو فرموده بودی که اگر کسی به تو روی آورد و تو را دوست بدارد،در تمام مسیر زندگی کنارش خواهی بود و او را محافظت خواهی کرد.پس چرا در مشکل ترین دوران زندگیم فقط جای پای یک نفر وجود دارد؟چرا مرا در زمانی که به تو سخت نیاز داشتم تنها گذاشتی؟خداوند فرمود:بنده خوبم من دوستت دارم.و هرگز تو را تنها نگذاشتم.زمانی که تو در رنج سختی بودی،من تو را روی دستانم بلند کرده بودم تا به سلامت از موانع و مشکلات عبور کنی!

پیشنهاد امروز.....

جوری زندگی کنید که وقتی مردی یک نفر به خاطررفتنت گریه کنه نه به خاطر تنهایی خودش.

یک لینک توپ....

 http://www.movazi.com/ يه سايت برای جوونا.

یک بیت ناب ....

دلم امشب برای خنده هایت تنگ تنگ است 

 فقط در دستهای گرم تو مردن قشنگ است

تا بعد..

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٤

 

سلام یه داستان کوتاه از توماس هانس براتون مینویسم.از نظراتتونم ممنونم.

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می فت.مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:این مشعل وسطل را کجا می بری؟ فرشته جواب داد:می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این آب آتش جهنم را خاموش کنم تا ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد.

پیشنهاد امروز.......

زماني مي رسد كه انسان ديگر قادر نيست بگويد جبران مي كنم چقدر خوب است كه انسان قبل رسيدن به اين زمان تاسف انگيز چيزي براي جبران كردن باقي گذاشته باشد.

یک لینک توپ .......

این سایت و برای کسایی می نویسم که عشق شعر نو هستن.شعرای تمام شاعران شعر نو تو این سایت هست.

http://www.shereno.com/

یک بیت ناب .......

برو طواف دلی کن که کعبه مخفی است

که آن خلیل بنا نهادو این خدا خود ساخت

تا بعد .....

 

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٤

 

سلام.مرسی که تو نظرخواهی بهترین ترانه داریوش شرکت کردید.تا الان،بیشترین نظر رو همین نوشتم داشته.هر چند که درمقابل بعضی از وبلاگهای دوستان -0- هم به حساب نمیاد.تا الان که ترانه( چشم من ) بیشترین طرفدارو داشته.

اینم یه داستان کوتاه....

                                      

روزی اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود.پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی ها نشسته بود.مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل پیرمرد شده بود و لحظه ای از آن چشم بر نمی داشت.زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید.قبل از رسیدن به ایستگاه پیرمرداز جا برخواست،به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد وگفت:متوجه شدم که تو عاشق این گلها شده ای،آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون حتم دارم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد.دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش مرد را که از اتوبوس پایین می رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سمت دروازه آرامگاه خصوصی در آن سوی خیابان رفت و در کنار نرده در ورودی نشست.

پیشنهاد امروز.......

اگه اهل خوندن رمان هستید یه رمان معرفی میکنم که اگه بخونید ضرر نمی کنید چون واقعا جالبه. ( یلدا) نویسندشم ( م.مودب پور).

يک لینک توپ.......

تو اين لينک ميتونيد يه نرم افزار برای آموزش گيتار دانلود کنيد.کار کردن باهاش آسونه.

http://www.janasoftware.com/

يک بيت ناب........

          درسخن پنهان شدم چون بوی گل در برگ گل

                                                ميل ديدن هر که دارد در سخن بيند مرا 

....خدا حافظ

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٤

 

باز هم سلام.مطلب امروزم فقط به داریوش مربوط میشه ، می دونم که طرفداراش کم نیستن،من که عشق داریوشم نتونستن طاقت بیارم ویه کوچولو ازبیوگرافیش و براتون مینویسم.

داریوش اقبالی /

 در ۱۵ بهمن سال ۱۳۲۹ خورشیدی ( ۴ فبراير ۱۹۵۱) درتهران بدنیا آمد. اوسالهای اولیه عمر خود را در میانه،کرج و کردستان سپری کرد.استعداد خدادادی او در ۹ سالگی و در زمانی که برای اولین بار برروی صحنه سن مدرسه قرار گرفت آشکار شد و در ۲۰ سالگی توسط حسن خياط باشی از تلوزيون ايران به مردم معرفی شد و با ترانه افسانه و جاويد"بمن نگو دوست دارم"درقلب مردم جای گرفت.اوبا پيدايش عصر بي همتای سبک نوين موسيقی ايران همدوره بود.ترانه های او حاصل اشعار و موسيقی انسانهايی وارسته چون شاملو،نادرپور،جنتی عطايی،قنبری وبيات است.اين موضوع سبب گشت تا ترانه های او در رابطه با عشق،صلح،آزادی و عدالت سروده شوند.کارهای او شامل بيش از ۲۰۰ ترانه در ۲۵ آلبوم است.داريوش کنسرتهای بيشماری را در تالارهای بزرگ جهان چون notably Wembley (لندن)،Carnegie Hall (نیویورک)، Kennedy Center (واشنگتن دی سی )، Koncertos (استکهلم )، Greek Theater )لس انجلس)و Universal Amphitheater (لس آنجلس)به اجراء درآورده است.داريوش در هنر عکاسی نيز صاحب سبک است،همچنين در دو فيلم سينمايی "ياران" و "فرياد زيرآب" نيز ایفای نقش نموده.ترانه ها و پیامهای داریوش بسیار جلوتر از تفکرات عصر اوست.حتی جهان عرب نیز با سبک غنی داریوش آشناست و ترانه های او را پذيرفته است،در فستيوال موسيقی،فيلم ورسانه های تصويری که چندی پيش در بحرين برگذار شد داريوش بعنوان نماينده سبک معاصر و منحصر بفرد موسيقی ايران اين سبک را به جهان معرفی کرد و برنده بالاترين نشان صلح گشت. وی در مراسم اختتاميه اين جشنواره ندای آزادی را بخصوص برای سرزمين مادری خود ايران، سرداد.

يه نظر سنجی..........

به نظر شما بهترين ترانه داريوش کدوم ترانست.

اول خودم جواب بدم: به نظر من ترانه (چشم من) بهترين ترانه داريوش هستش.

لينک امروز......

سايتی برای طرفدارای داريوش.

http://www.dariush2000.com/

شعر امروز......

تمام عمرمستیم و شکستیم              به جز بار پشیمانی نبستیم

جوانی را سفرکردیم تامرگ                 نفهمیدیم به دنبال چه هستیم

...........

خدا حافظ

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٤

 

سلام.مطلب امروزم بی مناسبت با روز مادر نیست.بخونیدواگه دوست داشتید نظر بدید.

چند سال پیش در جنوب فلوریدا پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آوردو برای شنا کردن به داخل دریاچه شیرجه رفت.مادرش ازپنجره داخل کلبه پسر کوچکش را نگاه میکرد واز شادی فرزندش لذت می برد،اما ناگهان تمساحی را دید که به سمت فرزندش شنا می کند.مادر وحشتزده به طرف کودکش دویداما دیگر دیر شده بود،تمساح پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد.مادر از راه رسیدو از روی اسکله دستان کودکش را گرفت.تمساح کودک را با قدرت به زیر آب میکشید،اما عشق مادربه کودکش انقدر زیاد بود که نمی گذاشت دستان کودکش را رها کند.کشاورزی که در آن اطرافعبور میکرد صدای آنها را شنید و برای کمک به طرف آنها دوید و با چنگکی که در دست داشت چند ضربه به تمساح زد و او را کشت.پسر را به بیمارستان رساندن،دو ماه طول کشید تا کودک به بهبودی نسبی برسد.پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود،و روی دستانش جای زخمهای ناخنهای مادرش بود.بعد از ترخیص از بیمارستان خبرنگاری با او مصاحبه میکرد.از کودک خواست که جای زخمهای پایش را نشان دهد.پسر با ناراحتی جای زخمهای آرواره هاس تمساح را نشان داد.

سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت:" این زخمها را دوست دارم،اینها خراشهای عشق مادرم است."

پیشنهاد امروز......................... .

اگه اهل سینما هستید برید فیلم "رستگاری در 8.20 دقیقه" رو ببینید قشنگه.

شعر امروز .......................... .

خاک را کیمیایست و انسان را نیز کیمیایی       کیمیا گرخاک انسان است و کیمیا گر انسان مادر

لینک امروز.......................... .

این سايت و برای کسايی می نويسم که دوست دارن کتابخونه اينترنتی داشته باشن .اما بعد از اینکه نظر داديد سايت و ببينيد.

www.iketab.com

عاشق مادرباشید.

خدا حافظ .

 

 

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٤

 

سلام اين نوشته رو يه جايی خوندم ديدم حيف شما هم نخونيدش براتون نوشتم.

 اگر شما زن حامله اى را بشنا سيد كه در حال حاضر هشت تا بچه ى كور و كچل دارد ، آيا موافق هستيد که اين خانم حامله سقط جنين بكند تا يك نفر ديگر به كور و كچل هاى اين دنياى لعنتى اضافه نشود ؟ اين را هم بگويم كه از هشت تا كور و كچل هاى اين عليامخدره ى محترمه ، سه تا شان كر و لال ، دو تا شان نا بينا ، يكى شان عقب افتاده ى ذهنى است و خود عليا مخدره هم به بيمارى سيفليس مزمن مبتلاست.به نظر شما آيا اين خانم حامله ، بايد سقط جنين كند؟

بجاى اينكه به اين پرسش ، تر و فرز ، پاسخ بدهيد ، اجازه بفرماييد سئوال دوم را مطرح كنم.

فرض بفرماييد حالا موقع انتخابات است و شما بايد از ميان سه كانديداى رياست جمهورى ، يكى را انتخاب كنيد.

شما كداميك از اين سه كانديدا را انتخاب خواهيد كرد؟

1) كانديداى اولى ، با سياستمداران و سياست بازان حقه باز و بد كاره و لجاره و مفتخور و بد نام ، بده بستان دارد و اهل فال بينى و پيشگويى و استخاره و اين نوع مزخرفات است. روزى هشت تا ده ليوان مارتينى مى خورد ، سيگار برگ دود مى كند و دو تا فاسق لگورى هم دارد.

2)كانديداى دومى ، تا لنگ ظهر مى خوابدترياك مى كشد و هر شامگاه نيم بطر ويسكى را روانه ى خندق بلا مى كند

3)كانديداى سوم ، يك قهرمان جنگ است ، گوشت نمى خورد ، سيگار نمى كشد ، گاهگدارى يك ليوان آبجو مى نوشد ، و اهل فریب و حقه بازى هاى ديگر هم نيست

شما كداميك از اين سه نفر را روانه ى كاخ رياست جمهورى خواهيد كرد؟لطفا نخست تصميم تان را بگيريد بعدا به پاسخ اين پرسش ها توجه فرمايید ،

و اما پاسخ پرسش ها.......

كانديدى اولى فرانكلين روزولت است

كانديدى دومى وينستون چرچيل است

. و كانديدى سومى ، آدولف هيتلر

!! و اما پاسخ به پرسش نخست

: اگر شما به سئوال مربوط به آن عليا مخدره حامله پاسخ مثبت داده ايد ، از تولد بتهوون جلوگيرى كرده ايد.

و نتيجه ى اخلاقى اينكه قبل از پيشداورى و قضاوت ، كمى فكر كنيد... .

لينک امروز.........

يه سايت برای گوش کردن موزيک آنلاين.اگه تو همين لينک بريد آلبوم جديد خشايار اعتمادی رو ميتونيد گوش کنيد.

http://www.iransong.com/album/2192.htm

تا بعد... .

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٤

 

سلام،اول از همه ازتون تشکر میکنم که تو نظردهی ها شرکت میکنید.هرچند که بعضی ها صفحه نظر خواهی رو با صفحه کتک کاری اشتباه گرفتن و با هم دعوا میکنن.

از امروز آخر نوشته اصلیم یه لینک ویه پیشنهاد مینویسم تا براتون جذابتر باشه.

مطلب امروز...................

از قدیم میگن حقیقت تلخه - ولی خوب کاریش نمیشه کرد،حقیقته - نمیدونم بعضی از این خواننده ها دارن خودشونو گول میزنن یا فکر میکنن مردم حافظه کوتاهی دارن - مثل شهره،شهرام صولتی یا لیلا فروهر و ... - نمیدونم چند صد سال از عمر مبارکشون میگذره،ولی یادمه مادر بزرگم میگفت: " کوچیک که بودم فلانیو از نزدیک دیدم " - خلاصه هنوزدوست دارن جوون باشن وجوون پسند - شاید نمیدونن که جوون بودن باعث جوون پسند شدن نمیشه - به جای اینکه از اینکه به سن پیری رسیدن لذت ببرن و افتخار کنن و شعرایی بخونن که به سن و سالشون بیاد، دارن ازش فرار میکنن- البته به خیال خودشون - به هرحال هنوز خامن تا پخته بشن طول میکشه - شایدم به قول معروف دیرپزن - خداکنه قبل از اینکه دوستم جناب عزراییل عزیز نرفته بالا سرشون، یه نگاهی به پشت سرشون بندازن - ببینن چند سال از عمرشون گذشته - یا حداقل به دورو ورشون نگاه کنن - به همکاراشون - به داریوش به ابی،رامش،شهیار قنبری،فردمنش،حتی گوگوش - باید خوب نگاهشون کنن -ببینن اونا با اینکه موها شون سفید شده یا اینکه چین وچروک افتاده زیر چشاشون، بازم عشق جوونان، بازم فصل آلبومای جدید که میشه،همه دنبال شعرا و آلبومای اونان - هنوزم تو search سایتgoogle می نویسن داریوش،می نویسن گوگوش - یا اگه جوونای حالا دنبالشون نیستن (که هستن)،جوونای قدیم با شنیدن صدای اونا یاده جوونیا و خاطرهای خودشون می افتن -

کاشکی این چیزارو می فهمیدن.

پیشنهاد امروز .................

کاری به رنگ چشاتون نداشته باشید ببینید چند تا رنگو میتونید ببینید.

لینک امروز ..................

اگه تا حالا پری دریایی ندیدید،برید تو این سایت(ولی خوب نترسیدا،چون اصلا اون پریی که فکرشو میکنید نیست)

http://www.garmsarnews.com/PARI/paridaryaei.htm

نمیخواستم اولین لینکه پیشنهادیم انقدر ترسناک باشه ولی خوب ببینید خدا چیا آفریده.

لینکهای پیشنهادیه بدیم اصلا اینجوری نیستا.

eshgh 

تا بعد .....

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٤

 

سلام،این بار وبلاگمو خیلی زودتر به روز کردم. یه مشکل پیش اومده.می خواستم در مورد زندگینامه خواننده ها بنویسم اما بعد از این قضیه که شنیدم تصمیم عوض شد.آخه بیشتر وبلاگهای پرشین بلاگ فیلتر شده.ترسیدم وبلاگ منم فیلتر بشه.

اما این قضیه زیادم بد نشد، باعث میشه من هر چی که خودم مینویسم تو وبلاگم باشه،نه کپی از این ور اون ور...

میخوام یه نگاه کلی به خواننده های اون طرفی بندازم و نظرمو بگم.آخه خیلی هاشون تغییر کردن.البته تغییر تو زندگی بد نیست،اما به نظر من این نوعش خوب نیست.چند تا نمونه میگم.چند تا نمونه خواننده که از دست دادیم چند تا که به دست آوردیم( که کاشکی اصلا به دست نمی آوردیم).

یه خواننده بود که همیشه یه گیتار با 12 سیم میگرفت تو دستش و میخوند :"من مرد تنهای شبم..." نمی دونم چی شده که دیگه نه خبری از گیتار معروفش هست نه از تنهاییش.فکر کنم پسرش از راه به درش کرده و گیتارالکتریک داده دستش.خیلی حیف شد،شعرایی که قبلا می خوندم خیلی قشنگ بود اما دیگه از دست رفت...... .

یه خونومی هم بود که عشق راننده بیابونا بودو جاده های شمال هیچوقت از یادش نمی رفت... .فکر کنم از بس تو جاده های اون طرف، اینورو اونور رفته که دیگه نمی تونه بدونه (جاز) یه آهنگ بخونه.یا شاید فکر میکنه دیگه راننده بیابونای اینجا هم آهنگای (راک) گوش می کنن.اونم از دست رفت...... .

یه خواننده ای بود که صدای قشنگی داشت.البته الانم هست اما انقدر از سیاست میخونه که آدم خسته میشه.یه زمان یادمه میخوند"سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت.... سفری که بر نگشتم گم شدم توی نگاهت". اما الان چی میخونه! "سری رو که درد نمی کنه دستمالو چرا ببندیم".فکر کنم فهمیدید کدوم خواننده رو میگم. خلاصه اونم از دست رفت.... .

یه از دست رفته دیگه:اینم صدای قشنگی داره اما شعرو آهنگاش، تیپ و ظاهرجدیدش، زمین تا آسمون با آهنگا و تیپ قدیمیش فرق می کنه. الان میخونه"بسه بسه بببببببببسسسسسسسسس" از تیپ و قیافشم که دیگه چی بگم؟!؟ به قول معروف"دم پیری و معرکه گیری".

هستن خواننده هایی که از دست دادیمشون اما دیگه بسه از چیزایی که از دست دادیم نباید زیاد حرف بزنیم.باید ببنیم چی بدست آوردیم.

یه خواننده هست که تازه یادش افتاده توجمع خواننده های ایرانی (رپ) و (رپر) نیست.تصمیم گرفته اولین باشه.فامیلیش کاشانیه اما فکر نکنم (اهل کاشان) باشه.

یه روز یه کروات می بنده یه وجب،یه روز میشه مثل (EMINEM) یه روز یه شلوارولباسی می پوشه که احتمالا برای خواهرشه،یه روزم کت شلوار میپوشه که، کسی ندونه فکر میکنه رییس سازمان ملل داره شعر میخونه.بی خیالش بریم سراغ یکی دیگه...

این یکی هرچی مادرش قشنگ میخوند و(آتشین) بود خودش داره خراب کاری میکنه و دود آتیشم نیست.انقدر بی شخصیته که اصلا نمی فهمه تو شعراش چی نوشته و چی داره می خونه.اگه شعر پارتیشو نشنیدید بهتون پیشنهاد می کنم اصلا دنبالش نرید، که نشنوید، بهتره. یا یه آهنگه دیگه داره،"تو خودت قندو نباتی..."من که حالم به هم میخوره وقتی یادش می افتم.بگذریم بریم سراغ بعدی... .

این یکی تازه گل کرده.انصافا هم آهنگای قشنگی داره و میخونه.اما این قشنگی تا وقتی هست که ریخت و اداهاشو ندیدید.فکر کنم یادش رفته ایرانیه.با این وضعیت نمی دونم اون خانوم چه جوری بهش میگه"آرش بهت میگم دوست دارم".کاشکی مثل استادش DJ ALLIGATOR)) یه کم جذبه داشت.

اینم آخرین خواننده ها : بهشون میگن (boys) نمیدونم کی اونارو خواننده کرده شاید خیلی پول دارن که با پول خواننده شدن.آخه نه صدایی نه آهنگو شعر درستو حسابی!! هیچی.

بازم بی خیالشون .

ولی بازم گلی به جمال بعضیا شون که هنوز یه تیپ میخونن...

مثل گل سر سبدشون داریوش.

مثل ابی.

مثل سیاوش شمس.

مثل مسعود فردمنش.

مثل شهیار قنبری.

مثل منصور.

و....... .

اینا همه نظر خودم بود.اگه کسی هست که باهام مخالفه حتما تو نظراتش بهم بگه شاید من اشتباه میکنم.اما به قول معروف "اگه شایدو بکاریم،چیزی در نمیاد"

                                                                               

تا بعد خدا حافظ.

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٤

 

بازم سلام.

اول از همه تشکر میکنم که نوشته هام رومی خونیدو نظر میدید.سعی می کنم هر دفعه بهتر بنویسم و از نظراتتون استفاده کنم.

باید این موضوع رو زود تر مگفتم که اگه نوشته هام از نظر دستورزبان مشکلی داشت.به بزرگی خودتون ببخشید،

اما ماهی رو هر وقت از آب بگیریم تاز ......... نه ، می میره .

این بار هم در مورد موضوع فقر و رای می نویسم.شاید براتون تکراری شده باشه،اما اگه وقتشو دارید بازم بخونیدو نظر بدید.

............................................

جای خاصی ندارن که آدرسشو بهتون بدم..... اما..... چرا ...... یه جا هست - زیر آسمون - هر وقت رفتید زیر آسمون حتما می بیندشون - مخصوصا اگه آسمون ستاره داشته باشه - اسم قشنگی روشون گذاشتن - کارتن خواب - اما جای خوابشون اصلا قشنگ نیست - تمام زندگیشون یه تیکه کارتنه - با یه ستاره تو آسمون - آرزوشون اینکه کلید در خونشون تو جیبشون باشه - دوست دارن همیشه یه نفر منتظرشون باشه - اما فقط خدا منتظرشونه - خوش به حالشون - یکی می گفت:اونا دارن کیف می کنن - بالای سرشون پر ستارس، هر شب ستاره هارو نگاه می کنن و می خوابن - گفتم:اگه جلوی ستارشون ابر بود چی؟ - می گفت: اونا اتاق خوابشون بزرگه، اما اتاق خواب ما کوچیکه -گفتم:اتاق کوچیک باشه اما سقف داشته باشه - می گفت: ما صبحا با صدای زنگ ساعت بیدار میشیم، اما اونا با صدای گنجیشکای تو پارک - گفتم با صدای ماشینای کنار پارک اونا اصلا نمی تونن شبها بخوابن - می گفت: هیچی،دیگه هیچی.گفتم:آره کاشکی به همین سادگی بود - اگه یه شب بارون بیاد چیکار می کنن؟ - تو شبای گرم تابستون که آدم زیر باد کولر هم خفه می شه چی؟ - همیشه باید گرما وسرما رو تحمل کنن - اما هیچکس به فکرشون نیست - شایدم کسایی به فکرشونن اما کاری نمی تونن بکنن - مثل من و تو - اما یه نفر می تونه یه کاری بکنه - آره رییس جمهور رو میگم - کاندیدای دور دوم اعلام شد - من که به آقای احمدی نژاد رای داده بودم اینبار هم می خوام بهش رای بدم - خیلی قبولشم دارم - بر عکس اون یکی که اصلا ...... - فکر کنم فقط اون بفهمه کارتن خواب چی خواب می بینه - یا این که پیرمرد فال فروش چی تو ورقهای فالش نوشته - یا اون خواهر،برادر تنپوزن از چی می خونن - و.............. .

هر کسی نظر خودشو داره اما.... - من پیشنهاد می کنم شما هم بهش رای بدید - به شایعه هایی هم که در موردش پخش شده هم توجه نکنید - شایعه های بزرگی بود-

مردا حق ندارن لباس آستین کوتاه بپوشن - یاخانوما مانتو ........ - دیشب به تمام شایعه ها جواب داد - خیلی هم قشنگ جواب داد - خیلی خوشم اومد -

ولی کسایی که این شایعه ها روساختن،خیلی با برنامه کار کرده بودن - داشت رو خودمم تاثیر می زاشت -

به هر حال من که تصمیم رو گرفتم - به شما هم می گم که قبل از رای به عقلتون رجوع کنید - فقط به عقلتون... به عقلتون ... نه احساس و چشمتون... .

همیشه چشمها واقعیت رو نشون نمیدن - خطای چشم، زیاد پیش میاد - خدا حافظ .

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٤

 

سلام.امیدوارم از مطلب قبلیم خوشتون اومده باشه.از نظراتتون هم ممنونم.اگر مشکلی هم تو نوشته هام هست بهم بگید.انتقادم کنید.خوشحال میشم.این باریه مطلب دیگه براتون می نویسم که در مورد یه قشر دیگه جامعه هستش.

میدان رسالت / تقاطع سمنگان و بزرگراه رسالت / اگه یه بار هم تو عمرتون از این تقاطع رد بشید یاد همین نوشته من می افتید.

* به قول یه بابایی"عاشق چراغ قرمزن"- آره، دوست دارن تمام چراغهای چهار راه ها رنگ قرمزو نشون بدن- تا بپرن لابه لایی ماشینای این تهرونه........ -یکی میگه" روزنامه.... روزنامه"انگار خبر بدبختیه خودشو تو روزنامه نوشتن- می خواد همه بخونن تا دلشون براش بسوزه-اون یکی با دستمال چرک وسیاهش شیشه ماشینارو پاک میکنه- مایع شیشه شورش تموم شده- آب هم که نریخته-آخه مایعی که توشه از آب زلال تره- فکرکنم اشک چشماشه- چراغ سبز میشه- دوباره خیابون خالی ازانسان-.........انتظار.........- وقتی نگاهشون کنی حریص تر از آدمایی هستن که میخوان از خیابون رد بشن و به چراغ نگاه می کنن - دوباره چراغ قرمز شده- داد میزنه-" شاخه ای200 تومن "- انقدر گل تو دستاش بود که صورتشدیده نمی شد- اما صورتش به سرخیه گلهاش نیست- اگه پولش و لازم نداشت- اگه..... - همه گلارو میداد به آدما- فقط آدما- یا شاید همشو میبرد خونشون واسه مادرش-.کنار یه ماشینه دیگه-انقدر کوچیکه،که حتی قدش به شیشه ماشینم نمیرسه،تا ببینه توش آدم هست که بخواد ازش آدامس بخره- میره رو پنجه هاش- یه چیزایی میبینه- آما آدم نیست- میره سراغ یه ماشینه دیگه. کناره یه ماشین یه پیرمرد تکیه داده به شیشه ماشینو دستشو دراز کرده- فاله حافظ میفروشه- هم راننده ماشین هم پیرمرد دارن حرف میزنن-اما نه باهم- راننده با موبایلش حرف میزنه- اما پیرمرد چی؟- رفتم جلوتر تا هم یه فال ازش بخرم-همم ببینم پیرمرد داره با کی صحبت میکنه- قبل از این که بگم حاج آقا یه فال به من بده- دیدم داره صلوات میفرسته- برای کی ؟!؟! نمیدونم- یه فال ازش خریدم- بازش کردم- فال حافظ بود اما یه بیت شعر از سهراب توش بود-نوشته بود:-" اگه تو تپش باغ خدارا دیدی،همت کن_ وبگو ماهی ها،حوضشان بی آب است" .از خیابون رد شدم- بازم چشمم افتاد به یه تبلیغات دیگه از کاندیدای رییس جمهوری-نوشته بود"همه با هم کار".تو دلم گفتم: خیلی خوبه که همه ایرانی ها یه شغل و کاری دارن-قبل از این که سواره ماشین بشم- کنار پیاده رو شلوغ بود-یه نفر بساط سی دی پهن کرده بود- سرشم شلوغ بود- داد میزد:" فقرو فحشا 1000تومن".نفهمیدم منظورش چیه- سوار ماشین شدم و رفتم.

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٤

 

سلام.مطلب امروزم با روزهای دیگه فرق داره.بخونیدو در موردش فکر کنید.قصد دارم در مورد این جور چیزا بازم مطلب بنویسم.منتظر نظراتتون هستم......

( کوچولو های آسمونی)

امروز توخیابون ولیعصر بودم.چه چیزایی که تو این خیابونا آدم نمی بینه و بی تفاوت از کنارشون رد نمیشه-وسط اون شلوغی و همهمه.........

یه پسر ودختر کوچیک بودن- پسره داشت با تمپویی که دستش بود میزدومی خوند- شادمی خونداما حرف دلش نبود- صداش غمگین بود- چهرشم همینطور- اما تمپویی که میزد چیزه دیگه ای رو نشون میداد- فکرکنم می دونم دلش چی می خواست- نمی گم دلش یه راکت 300هزارتومنی تنیس میخوادبا30،20هزارتومن پول که 2ساعت زمین تنیسو کرایه کنه و توش تنیس بازی کنه- نه- دلش یه توپ پلاستیکی میخواد با چهار تا دونه آجر- با 1 ساعت آرامش و آزادی - تا سر کوچه با دوستاش فوتبال بازی کنه- فکر کنم دلش یه چیزه دیگه هم بخواد- یه پیراهن تیم ِریال مادرید که پشتش نوشته باشه-" دیوید بکهام" - اما این دیوید کجا و اون دیوید کجا- کاشکی من دیوید بکهام بودم- اون موقع افتخار می کردم که اون پسر با اون دل صافش- با اون غرورو مردونگی قشنگش- با او صدای گرفتش که انقدر داد زده بود ، می لرزید- با اون عظمت وجودش که باعث شده بود همه نگاش کنن- اسمم رو پیراهنش نوشته بود........

دختره هم داشت کنارش راه میرفت- بر عکس دلش که از ابر بود،یه کاسه آهنی تو دستش بود-نمی دونم چرا- شاید منتظربود چیزی از آسمون بیاد و با کاسش بگیرش- بعضی وقتا روسری گلدار کهنش می افتاد رو شونه هاش- برای اینکه موهای طلاییش دیده نشه زود روسریشو سرش میکرد- آره موهاش طلایی بود- طلاییه طلایی- مثل گندم- یه کم اون طرفتر- پشت ویترینه لباس فروشی- یه شلواردخترونه قشنگ بود- یه برگه بهش چسبیده بود- روش نوشته بود"25000تومن"- شاید اگه اون سه تا صفر بی ارزش جلوی 25 نبود،اون دختر کوچولو می تونست با یکی از 25 تومنی هایی که تو کاسش بود- اونو بخره و بپوشه- آخه دامنش خیلی بزرگ بود- فکر کنم مادرش کوچیکش نکرده بوده که چند سال بتونه بپوشه- به قول خودمون داشت با دامنش زمین رو جارو میکرد- اونم زمینی که جنس دلش سنگ بود- دل سنگیه زمین تمیزه تمیز شد-صاف صاف-اما دل بعضی آدما؟- خوش به حاله دل زمینی که داشت با دامن ساده وبلند اون دختر کوچولو جارو می شد...همون موقع چشمم به تابلوی تبلیغات یکی از کاندیدای رییس جمهوری افتاد- پایین عکسش نوشته بود-

" زندگی خوب ، برازنده ایرانی " !؟!؟!؟!

تو دلم گفتم ان شاء الله.... .هنوز صد قدم ازاون دوتا کوچولو و اون تابلو رد نشده بودم که- یه پسر کوچولویه دیگه اومد جلوم گفت: آقا یه آدامس بخر............. .

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٤

 

سلام اينبار عاشق واقعی را بشناسيد.

منتظر نظراتتون هستم.

هر وقت خواستی بدونی کسی دوست داره یا نه،تو چشاش زل بزن تا عشقو تو چشاش ببینی.

اگه نگات کرد عاشقته،

اگه خجالت کشید برات می میره،

اگه سرشو انداخت پایین و یه لحظه رفت تو فکر بدون که بدونه تو می میره

و اگه سرشوانداخت پایین و خندیدوحرفو عوض کرد،

اصلا دوست نداره

                                    

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٤

 

سلام دوستان.این بار براتون یه داستان کوتاه می نویسم.امیدوارم خوشتون بیاد.

منتظر نظراتون هستم.

_ سر کلاس ریاضی بودیم که استاد اومد2تا خط موازی روی تخته سیاه کشید.

خط پایینی نگاهی به خط بالایی کردوتو دلش عاشقش شد.

خط بالایی هم نگاهی به خط پایینی کردو اون هم تو دلش عاشقش شد.

خیره شده بودم به تخته وداشتم به عشق اونا فکر می کردم

که استاد با صدای بلند فریاد زد:

2 تا خط موازی هیچ وقت به هم نمیرسند.

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

1)اقبال به سراغ کسی میرود که به کار عقیده دارد،نه به اقبال. ( آلفونس دولامارتین )

2)امید،دارویی است که شفا نمی دهد ولی درد را قابل تحمل می کند. ( مارسل آشار )

3)خوشبختی به سراغ کسی می رود که فرصت اندیشیدن درباره بدبختی را ندارد. ( امام علی(ع) )

4)خوشبخت بودن کافی نیست، بلکه آنچه اهمیت دارداین است که بدانیم خوشبخت هستیم.( موریس مترلینگ )

5)خوشبختی فقط یک تعریف دارد،" باور داشتن خوشبختی" ( ویلیام راشیند )

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

سلام به دوستان عزيز.

اين ۱۳جمله معروف هستد به(۱۳خط برای زندگی)اميدوارم از خواندن آن لذت ببريد.

۱) دوستت دارم نه به خاطرشخصیت تو،بلکه به خاطرشخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

2)هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد وکسی که چنین ارزشی داردباعث اشک ریختن تو نمی شود.

3)اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست نداردوبه این معنا نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

4)دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

5)بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی وبدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

6)هرگز لبخند را ترک نکن،حتی وقتی ناراحتی،چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو باشد.

7)ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ،ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

8)هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ،نگذارن.

9)شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نا مناسب را بشناسی وسپس شخص مناسب

را.به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.

10)به چیزی که گذشت غم نخور به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

11)همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند.با این حال به دیگران اعتمادکن،فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده،دوباره اعتماد نکنی.

12)خود را به فرد بهتری تبدیل کن ومطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

13) زیاد از حد خود را تحت فشار نگذار،بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری

 

  
نویسنده : حمید نژادسلیمان ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤